١٢ بهمن ماه پسرکم چهارده ماهه می شود ، شیطنتهایش صد ساله (فکر می کنم )
*
- بردیا مامان ببعی چی می گه :
-ا΄ ا΄ا΄ ...(از ته گلو )
- پس هاپو چی می گه :
- هاپپپه.....
- آقا گرگه چی می گه :
- غو ..غو..
* یه بار کنترل resiver از دستش افتاد و کلا از هم باز شد و هر تکه اش یه جا افتاد بردیا هم با کلی ذوق قسمت لاستیکی رویه اون رو برداشته بود و گاز میزد و گویا به لثه هایش تسلی می داد که دست از سرش بر نمی داشت . خلاصه کنترل توی خونه درست نشد و مجبور شدیم بدیم تعمیراتی درستش کرد . از اون موقع کار همه روزه اش این شده که کنترل رو می بره قسمتهایی از خونه که فرش نیست و روی سرامیک می کوبه تا از هم باز بشه و به قول آقای علی فر گزارشگر فوتبال ادامه ی ماجرا. حالا این تعمیراتیه از دست جوجو کار و بارش سکه شده...
* دیروز جمعه همراه با خانواده خاله جون ناهارمون رو بردیم پارک جنگلی خوردیم . وای که چقدر به جوجو خوش گذشت ، از بس که دنبال توپ دوید و بازی کرد و انقدر هم اعتماد به نفسش بالا بود که جمع ما رو رها می کرد و بدو بدو به سمت تپه های کوچیکی که اطرافمون بود می رفت و جالب اینکه افتان و خیزان از تپه بالا هم می رفت .تا بهش برسم مشتهای کوچیکش رو از خاک پر می کرد و توی دهنش.....راستی یه بار که جوجو از ما فاصله گرفته بود با ذوق من رو صدا میزد و اشاره به جلوی پاش می کرد رفتم دیدم یه سوسک سیاه داره حرکت می کنه و بردیا جانم ذوووووووق..
* جواب آزمایش خون یکسالگیش رو گرفتم همه چیز نرمال بود . معلوم شد که گلم فاویسمه..
* شیطنتهای جوجو به حدی سرسام آور شده که صدای همه رو درآورده و من رو همه جا خجالت زده و البته خیلی هم کلافه می کنه .
* وقتی که چیزی ازم می خواد می گم خوب مامانی رو بوس ...تا بهت بدم جوجو هم بدو دهنش رو تا آخر باز و روی صورت من و صدا در می یاره و بوس بوس خیس خیس....جدیدا وقتی که می خوام بشورمش خیلی بدش می یاد و از دستم در می ره وقتی که توی دستشویی می برمش و می بینه که دیگه راهی نداره برای راضی کردن من شروع میکنه بوس بوس ....
* یه زودپز داریم بردیا جانم عاشقشه ...هر وقت من می رم توی آشپزخونه اولین کاری که به ذهنش می رسه اینه که در کابینت رو باز کنه و زودپز رو دربیاره و دسته اش رو می گیره و توی خونه می چرخه ...چند روز پیش این قضیه به همین صورتی که گفتم اتفاق افتاد اومدم از دستش بگیرم دیدم سنگینه درش رو باز کردم جوجو وسایل شخصی هاش که شامل شیشه پستونک ، یه تکه پرتقال، یه توپ کوچولو و یه ماشین کوچولو بود رو توش گذاشته درش رو بسته و با خودش حمل می کنه و مثلا کیف دستیشه....
* هر وقت از شرکت می رم خونه براش یه چیزی که از قبل تهیه کرده ام (خوردنی) با خودم می برم حالا جوجو طبق همین روال هنوز من نرسیده بدو بدو اول کیفم رو بازرسی می کنه وبعد میو...
...
پيام هاي ديگران()
link
شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ - مامانی بردیا
این روزها خیلی از روی جوجو جانم شرمنده هستم . اصلا وقت و راستش را بخواهید حوصله اش رو نکرده ام که وبش رو آپ کنم از بس که خودش وقتم رو پر کرده ، حکایتی است این داستان وابستگی بیش از حدش ....طوری که احساس می کنم که حتی یک دقیقه از زندگی ام به خودم تعلق ندارد و به گمانم حالتی از افسردگی به سراغم آمده ......آخ که همین الان که دارم تایپ می کنم دیوانه ام کرده از بس که دست توی دستم می برد ..... از خودم که بگذریم به بردیای عزیزم می پردازم :
*آقا بردیای من یاد گرفته در مورد هر چیزی که تعداد رو ازش می پرسیم(......چند تا مامانی دوست داری...چند تا قطره داری ....) جواب می ده : "اته ..ا " یعنی که "دو..تا"
![]()
*به طور غیر قابل تصوری تمایل به استقلال پیدا کرده ، اینکه باید خودش قاشق و چنگال به دست بگیره و غذا بخوره ...و اینکه توی ماشین خودش روی کف بشینه و جیغ جیغ که به خواسته اش برسه ....(آی خدا مردم از بس پاش رو روی کلیدهای کیبرد می کوبه و تایپ....آخه توی بغلم داره به قول خودش داره میو می خوره...) و صد البته خیلی هم پر توقع و لوس شده ....
![]()
*کلماتی رو که بلده بگه حالا من وقتی هر کدوم رو که می گم اون بلافاصله تکرار می کنه :آب....بابا ....مامان .....پاپا(پارسا) ....ننه.....ددددد.....گاگا....به به .....بوف....عم(عمو)....
![]()
*توی اتاقها می چرخه و آواز می خونه..... "نا ...نا...نا ..."
![]()
*هر وقت چیزی می خواد پیش من و یا بابایی میاد و بینیش رو جمع می کنه و با خنده سرش رو کج میکنه به طرف صورت ما و...اگر با خواستهاش موافقت شد "دددددد...." همراه با خنده و اگر نه جیغ و گریه و جالب اینکه به هیچ عنوان حواسش پرت نمی شه و گول نمی خوره ......
![]()
* دو روز پیش با خاله جون و پارسا خرید رفته بودیم ، توی مغازه من و خواهرم مشغول بودیم بردیا رو هم کف گذاشته بودم با پارسا مشغول بازی....یهو جیغ بردیا جانم بلند شد برگشتم دیدم پارسا در اتاق پرو رو روی دستش بسته ....وای ....انگشت کوچیکه جوجو ....اگه فقط چند ثانیه دیگه مونده بود ......بند اول انگشت کوچیکه از نیمه کنده شده بو د ، بردیا هم به هق هق و دستش رو تکون و تکون ....من هم دست و پام رو گم کرده بودم درست حسابی ....از مغازه سوپری چسب زخم خریدم انداختم ....و یه کیک تی تاپ هم خریدم که جوجو همینطور که هق هق می کرد تند وتند کیک می خورد زنگ زدم بابا جونش اومد ...حالا صحنه فیلم هندی بود که بیا و ببین ....توی بغل بابایی و گریه ....گریه....الان خدا رو شکر داره بهتر می شه ...
![]()
*عاشق آهنگ رپ پارمیدا شده و توی ماشین فقط پارمیدا یو بست لیدی......
![]()
![]()
![]()
![]()
عکسهای یک سالگی عزیزکم دو هفته ای میشه که آماده شده.....





...
پيام هاي ديگران()
link
سهشنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ - مامانی بردیا
پسر عزیزم یکسال و یک ماهه شد .....
* حالا از کنار بخاری رد که می شه انگشت اشاره اش رو به سمت اون می گیره و "بوف ...بوف...." ...جانم جوجو....

* از دست جوجو آنقدر شیطون شده و اذیت می کنه ، وقتی باهاش جایی می ریم با دل خوش می ریم و خسته و عصبی به خونه برمی گردیم .... آی ..آی...جوجو....

* تمامی کابینت ها رو باز می کنه و ظرف و ظروف رو به بیرون پرت می کنه ....آی ...آی ...جوجو ....

* درپوش فاضلاب آشپزخونه توی دستشه و راه میره ، عشقش شده اینکه درپوش رو برداره و دستش رو تا ته می کنه توی چاه فاضلاب ....آی ...آی ...جوجو...

* توی مغازه ها که می ریم اعم از سوپر مارکت ، پوشاک و...آنقدر خودش رو روی اجناس می اندازه و "هه" ...." هه "....همه رو با هم می خواد... آی ...آی....جوجو...

* کشک خور شده بد رقم ، خودش جای کشکها رو می دونه ، برمی داره و آنقدر لیس می زنه آب کشک از دهنش سرریز می شه بعد هم با اصرار به من که بذاره توی دهن من و باز فورا می خوادش ....حالا اگه کسی جرات داره که کشک رو از بردیا بگیره بیاد جلو....آی... آی جوجو....

* توی خونه ما تمام وقت یا جارو روشنه و یا سشوار باز هم اگه کسی جرات داره ازش بگیره خواهشا تماس بگیره ....( جالب اینه که این دو قلم جنس در هر شکل و رنگی که باشند برای بردیا جانم از دور قابل تشخیص و "...هههههههه..." ..... . روز پنج شنبه رفته بودیم واسش دوربین بخریم ، سر همین که دوربینمون دزدیده شد ، مغازه نمایندگی سونی بود از سر صدا و کشش بردیا جانم به یک سو برگشتم و دیدم که روی یک میز با ارتفاع کم حدود هفت نمونه جارو گذاشته ، حالا جوجو هم اصرار که می خواد از نزدیک ....گذاشتن جوجو از جانب من روی زمین همان و یک لحظه غافل شدنم همان و جیغ جوجو همااااااااان و جاری شدن خون همان و ......ولی طبق معمول همیشه به سی ثانیه نکشید که آروم شد و اشکهای قشنگش روی صورتش موند... حالا هنوز گوشه لبش کبوده . فدای جوجو....آخ....آخ جوجو....)

بردیا جان عزیزک مامان و بابا تولد قشنگ یکسال و یک ماهگیت مبارک.....
...
پيام هاي ديگران()
link
یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸ - مامانی بردیا
* بردیای ما از بچگی عادت داره که برای خواب روی بالش نرم و روی پامون بخوابه . اخیرا خودش بالش و پتوش رو می یاره و روی پای من می ذاره و " هه ..." که یعنی من رو لالایی بکن . در ضمن یکی از بازی های جدیدش هم این شده که یکی از اسباب بازی هاش رو به جای خودش روی بالش و روی پای من یا بابایی قرار بده و پتو روش بکشه و " هه ..." وکلی ذوق و خنده ....
* جدیدا هر وقت که بردیا رو نمی بینم بدو بدو به طرف سطل آشغال .... و بردیا رو تا کمر فرو رفته در اون می یابم .
* شبها خیلی کم برای شیر بلند می شه و صبحها تا 5/8 می خوابه .
این هم عکس .....




لیلا جون مامان لیدا اخلاق اینطوری هم داره.....


آماده برای اینکه سر چشمه بره و برای خاله جون آب بیاره.....




...
پيام هاي ديگران()
link
پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸ - مامانی بردیا

