در دلبری به غایت خوبی رسیده ای.......


* ترانه های جدیدی که بردیا در حین بازی و حتی راه رفتن توی خونه با خودش می خونه :
- فریاد فریاد.....درکت می کنم ....می فهممت....
- سبزه سبزه سبزه جونم سبزه .....دلبر شیرین زبونم سبزه.....

××××××
* وقتی سوالی ازم می پرسه و من حواسم نیست  : - مامان چرا جوابمو نمی دی ...

××××××
*جدیدا نظر آقا عوض شده و ترجیح می ده روی دست بابا جون بخوابه ، خطاب به من : - مامانی من فقط کوچولو روی دست بابایی می خوابم چون که بابایی گناه داره ....

××××××
* وقتی می خواد من براش کتاب بخونم حالت ملتمسانه ای به خودش می گیره و در حالی که بینیش رو جمع می کنه و سرش رو تکون می ده : -مامانی اشال نداره یه نونو واسم کتاب می خونی .....

××××××
* می خواستم به مناسبت روز پدر و البته روز مرد برم واسه بابایی هدیه بخرم  ، به خاطر اینکه بردیا خان موقع خرید نق ونوق راه نندازه براش توضیح دادم که : -ببین پسرم روز باباییه ، می خوایم با هم بریم واسه بابایی هدیه بخریم و بهش بدیم و بگیم بابایی روزت مبارک . ...و بردیا هم با ذوق : - باسه....خلاصه یه پارچه شلواری از طرف خودم و یه پارچه پیراهن از طرف بردیا خریدم  حالا بماند که آقا چه قدر بهانه گرفت و چند بار به بهانه های مختلف من رو از مغازه پارچه فروشی بیرن کشید (یه بار آب می خواست ، یه بار بادکنک و بار آخر هم با حالت حق به جانبی : -من گشنمه ، دگا (غذا) می خوام (بوی پیتزا از مغازه کناری به دماغش خورده بود ) وچهل و پنج دقیقه توی پیتزایی معطلمان کرد.  تا پیتزا آماده بشه هم بارها داد می زد : - آقا آماده نسد... و بعدش از آماده شدن همونطور که لپهاش پر بود : - مامان نصفشو هم ببریم پارک بخوریم....)....با همه این تفاسیر هدیه رو خریدیم و البته خیلی زیبا کادو پیچی کردیم و کلی نقشه و خیال که فردا صبح هدیه بردیا رو به دستش بدم تا در حالی که بابا جون رو از خواب بیدار می کنه روزش رو تبریک بگه . القصه ما به سوی پارک رهسپار شده و بعد از اینکه هدایا رو توی کیف عریض و طویلمان قایم کردیم به بابایی زنگ زدیم که دنبالمون بیاد .....آمدن بابا همان و سوار شدن ما همان و فریادهای بردیا خانمان همان : - بابا روزت مبارک ، برات لباس خریدیم ، مامان زود باش لباس بابا رو بهش بده ...حالا ما آمدیم حرف رو عوض کنیم که فریادهای بردیا به گریه تبدیل که : - لباسهای بابام رو بده ...و ما با قیافه ای ضایع گشته ........و وقتی هم خیالش از دادن کادوی بابا راحت شد یکریز تا خونه خوند : - بابا روزت مبارک .....

/ 7 نظر / 21 بازدید
مامان آریا

اي جانممممممممممممممممم قربونت برم كه اينقدر شيرن زبون و نازييييييييييييييييييييييييي[بغل]

مامان آریا

______(¯`:´¯) _____ (¯ `•✦.•´¯) _____ (_.•´/|\`•._) _______ (_.:._)__(¯`:´¯) __(¯`:´¯)__¶__(¯ `•.✦.•´¯) (¯ `•✦.•´¯)¶__(_.•´/|\`•._) (_.•´/|\`•._)¶____(_.:._)_¶ __(_.:._)__ ¶_______¶__¶¶ ____¶_____¶______¶__¶¶ ¶¶ _____¶__(¯`:´¯)__¶_¶¶¶¶ ¶¶¶¶ ______(¯ `.✦.•´¯)_¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶ ______(_.•´/|\`•._)¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶ _______¶(_.:._)_¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶¶ ¶_______¶__¶__¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶______¶_¶_¶¶¶¶(¯`:´¯)¶¶¶¶&

خانه بازی و اسباب بازی بادبادک

(برای اولین بار در بوشهر) یه دل داریم پر از عشق، یه خونه داریم پر از اسباب بازی همیشه آرزو داشتیم سقفی داشته باشیم تا زیر آنرا پر از عشق و رنگ و شادی کنیم و دست در دست هم با تکیه بر آموخته ها، کودکان تنهای خانه های امروز را به شوق و بازی و خلاقیت دعوت کنیم و پا به پای خانواده های مهربان رازی را با همه در میان بگذاریم : راز فرزندان شاد... با آرزوی دیدار شما،خیابان باهنر-کوچه نیلوفر 11

مونا مامان گلسا

[ماچ][ماچ]

ساره

سلام به مامان جوجو آفرین به گل پسر شیرین زبون[گل][گل]

لاله

ای جاااااااااانم ... بهش بگو بردیا پایه تمام خرابکاریاتم خاله ... بدو بیا پیش خودم ... بوووووووووووووووووووووس [ماچ][عینک]